غمکده
عشق فراموش نشدنیست


خدایا....

ه سلامتی پسری که پولهای مچاله شدشو اروم گذاشت جلوی فروشنده و گفت:
برای روز پدر یک کمربند می خوام..
فروشنده:چه جنسی باشه؟
پسر کوچولو:
..
..
..
..
..
فرقی نمیکنه فقط دردش کم باشه…

مرد سرت رو بالا بگیر از چی‌ خجالت میکشی؟
خجالت را باید کسانی‌ بکشند که نان را از سفره تو دزدیده‌اند
و حساب بانکی شان را در کشورهای دیگر پر کردند.
خجالت را باید کسانی‌ بکشند
که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دهند
و غیر از ریا چیزی برای زندگی ندارند!

تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم
باز نه زخمهای من خوب میشود
نه زخمهای تو … ! ! !

دریـــغ نکنید ! بگـذاریــد واکــس بــزنــم
میخـــواهـم بــرق ِ آســمان را از کـفـش هــای ِ شمــا ، دنــبال کــنم !!!

کودکی به پدرش گفت: «پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز دیدم.
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی از او خوشم آمد،نه به خاطر
اینکه ادا در می آورد و می رقصید،به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود …»
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند …

خداوندا …..
قیامتت را بر پا کن!!!
تو اگر خسته نشده ای ، ما عجیب خسته ایم ..

کاش به جای …
حیا اجباری بود شرف اجباری بود
راستی و درستی اجباری بود
کاش داشتن معرفت و وجدان اجباری بود


پنج‌شنبه 08 فروردین 1392 | ارسال نظر(0)

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.


جمعه 02 فروردین 1392 | ارسال نظر(0)

 

مردان دیروز ما معلم غیرت و عزت بودند..!!

مردان دیروز ما معلم غیرت و عزت بودند..!!
و برای آسایش و دفاع از خاک وطن اینگونه...
صورتهای زیبایشان را خونی کردند..!!
.


امــــــا....!! امـــــــــروزه..!!
بعضی از مردان ناگهان..!! رگ غیرت آنها یکدفعه پنجر میشود..!!
.


و برای بعضی از مردانی که میگویند..!!
غیرت متعلق به 1400 سال پیش است و الان باید با کلاس باشیم..!!
برایشان فرق نمیکند خیابان با اتاق شخصی شان..!!
.
.


شهدا آنقدر به مردم خدمت کردن که..
حاضر شدن بخاطر آسایش مردم سرهایشان را هم بدهند..!!
.
.

امـــــــا..!!
بعضی ها امروزه به فکر جیب هایشان هستند..!!
بعضی ها هم پول بیت المال را مال البیت میدانند..
و خیلی راحت 3000 هزار میلیارد در جیب مبارکشان میگذارند..!!
.
.

بعضی ها هم به فکر اقشار کم در آمد نیستند..!!
بلکه به فکر سود و جیب مبارکشان هستند..!!
.
.
و اینچنین میشود که برنج"مرغ و پسته را احتکار کنند که شاید...
سود هنگفتی به جیب بزنند..!!


بعضی از تْجار از شهدا جدا شده اند..!!
وقتی از شهدا جدا شده اند به فکر پول و سود شده اند..!!
و اینچین شد که مردم برای یه کیسه برنج 10 کیلو ..!!
باید اینجوری صف بگیرند..!!
.

---------------------------------------------
حرفی از ته دل به بابای غریبمان(صاحب الزمان)...
یااباصالح المهدی...
دل خسته ی من جز تو طالب نداره..
پاتو بذار رو چشمام تا بعضی ها نگن صاحب نداره..!!
تموم آرزومه...تو که به دل آمیری...
تو این ایام آخر سال می خوام جون منو بگیری..!!
-------------------------------------------------
یا صاحب الزمان از خدا بخواه که جان ما را بگیرد..
که راحت بشیم از طعنه ها...از زخم زبان ها...
راحت بشیم از دست کسایی که تهمت به ما میزنند و میگویند..!!!
بگذریم..!!!!.... نگم بهتره.....!!


چهارشنبه 30 اسفند 1391 | ارسال نظر(0)

 

مرد مسن سکوت کرد...


توی مترو نشسته بودم که مردی با مو های جوگندمی حدود 55-60ساله با قدی بلند و لباسهای معمولی و با یک عصا که نوار پلاستیکی اش دور دستش پیچیده بود وارد مترو شد جمعیت زیاد بود و کسی به او توجهی نمیکرد با این که در مرز میان بخش خانم ها و آقایان نشسته بودم از خانم های کنار دستی ام اجازه گرفتم تا بلند بشم و جای من آن مرد که گویا پایش مشکل داشت بنشیند.سپس بلند شدم و از اون مرد خواستم که جای من بنشیند او با
لبخند و احترام گفت نه اینجا جایگاه بانوان است . وقتی مرد این حرف را زد اکثر خانم ها که متوجه عصای مرد شدن با کلماتی و جملاتی به او حق دادن تا جای من بنشیند و همه به یک سمت جمع شدند و صندلی آخر را به ایشان اختصاص دادن. مرد با لبخند زیبا و با خجالت از همه تشکر کرد سپس پای چپش را با دستانش گرفت نشت و پایش را روی عصایش گذاشت و بلند از همه پوزش طلبید و گفت ببخشید من پام خم نمیشه یعنی... بعد حرفشو خورد و دیگه ادامه نداد و سرش را انداخت پایین دیگه همه ی افراد داخل واگن متوجه او شدن و مرد نیز از این بابت به شدت خجالت کشید گونه هایش سرخ شد سرش را انداخت پایین دستانش روی پاهایش میلرزید معلوم بود از حسی که الان بهش دست داده است، میلرزد نه به علت بیماری یا کهولت سن. صدای مسئول مترو حواس همه را دوباره به کار های خود برگرداند.
(ایستگاه امام خمینی مسافرین محترم که قصد ادامه مسیر به ...)
 به ایستگاه امام خمینی که رسیدم ازدهام جمعیت توی واگن انقدر زیاد شد که اون نصفه قسمتی که جدیداً به خانم ها اختصاص دادن هم مختلط شد و اقایان کاملا وارد آن شدندپسر جوان ودرشت هیکلی با قلدری فراوان وارد شد و پایش به پای مرد برخورد کرد و داشت به شدت به زمین می خورد به خاطر مهارت بدنی که داشت تونست خودش را سریع جمع کند ولی به خیلی از خانمها برخورد کرد و صدای خیلی از خانم هارا در آورد آن پسر با بی ادبی جواب همه ی خانم هایی که به او اعتراض کردند را داد سپس رو به مرد مسن کرد و با تندی گفت: چرا پاتو جمع نمی کنی....؟ مرد مسن با خجالت گفت ببخشید من پاهام جمع نمیشه. خانمها شروع کردن به اعتراض به مرد جوان که از قسمت خانمها خارج بشه اما مرد جوان با بی ادبی جواب همه را داد و سپس رو به مرد مسن کرد و گفت: این مرد نیست که اینجا نشسته؟
 مرد مسن تا آمد جواب مرد جوان رو بده مرد جوان به حرفش ادامه داد که آخی لا بد پاتونو تو جبهه جاگذاشتید و الان حقته هرجا بشینی.
 مرد مسن سکوت کرد...
 مرد جوان ادامه داد: همین امثال شما ها گند زدید به این مملکت رفت.
 مرد مسن سرش را آورد بالا و گفت: ما اشتباه کردیم شما که جوانید درست کنید.
 مرد جوان گفت: انقدر وضع خرابه که دیگه نمیشه درستش کرد و شروع به زدن حرفهای ناروا به شهدا و جانبازان کردمرد مسن ساکت نشسته بودهمه خانم ها به مرد مسن که گویا جانباز بود نگاه می کردند و منتظر بودند تا او جواب دندان شکنی بدهد و به قولی حال این جوان قلدر را بگیرد ولی سکوت کرد و گذاشت مرد جوان خوب بی احترامی کند.
 من که به شدت بهم برخورده بود با عصبانیت به مرد جوان پریدم که:آقا این حرفها چیه میزنید؟ اینهمه جوان های ما شهید شدن و خونشون به زمین ریخت برای امثال من و شماست که راحت بتونیم روی این زمین راه بریم.
 مرد جوان با بی تفاوتی گفت: خب چیکار کنم می خواستند نرند خودشونو به کشتن بدن.
 من گفتم: نرند خودشونو به کشتن بدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه اونا نمی رفتن پس وضع ما الان چی میشد؟
 گفت: هیچی مثل الان مگه وضعمون الان خوبه وشروع به ناسزا گفتن دادن و نسبت های بد به شهدا و جانبازها.
 گفتم : شما معنی این همه رشادت رو نفهمیدید حیف این همه جوانهای پاک که برای باز کردن معبر میرفتن روی مین تا بقیه هم رزم هاشون بتونند عملیات انجام بدن و...
 اینبار مرد جوان با خنده گفت : خب اینا که می رفتند رو مین دیگه از بقیه خل تر بودند یه خری سگی حیوانی چیزی مینداختن جلو که مسیر را باز کنه.
 اینبار مرد مسن به کمکم آمد و با غمی بزرگ گفت: گاهی وقتها نمیشد. وقت نبود یا...
 مرد جوان با بی ادبی گفت: یا چی ؟؟؟
 مرد مسن گفت: من 30ساله لب به کباب نزدنم از جایی هم رد نشدم که بوی کباب بیاد میدونی چرا؟
 مرد جوان گفت: نه لابد میخواهی بگی آدمی زاهدی و هم نشین فقیران هستی و مثل حضرت علی نون و نمک میخوری چون فقیران شهر ندارند کباب بخورند.
 مرد مسن اشک در چشمانش حلقه زد و گفت کاشکی اینجوری بود که تو میگفتی و من انقدر با لیاقت بودم که کارهایی که حضرت علی میکرد را میکردم. میدونی من از بوی کباب متنفرم به این بو حساسم حالمو بد میکنه اگر درمیدان مین بودی و به خاطر اشتباهی ، چاشنی مین فسفری عمل می کرد و دوستت برای اینکه معبر و عملیات لو نرود،آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد واز این ماجرا،فقط بوی گوشت کباب شده توی فضا می ماند،
 تو به این بو حساس نمی شدی؟...
 درود خدا بر هم دلاوران و ایثارگرانیکه مردانه در راه خدا ومیهن جنگیدند و شهید وجانباز و اسیر شدند . حالا اگر قدردان این عزیزان نیستیم آیا شایسته است گستاخانه دل آنها را بشکنیم و ان همه دلاوری و فداکاری را نادیده بگیریم .
 


سه‌شنبه 29 اسفند 1391 | ارسال نظر(0)

 

میخوام بگم !

تا حالا بهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم ..
می خوام بگم تو دنیای منی ..
می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..
می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!
می خوام بگم شدی مجنون عشقم …
می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !
می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم ..
می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!
می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!
می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم …
می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم …
می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم …
می خوام بگم مثل خرابه های بم خرابتم …
می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..
می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!
می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!
می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..
می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …
می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!
می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!
می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..
می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!
می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….!


سه‌شنبه 29 اسفند 1391 | ارسال نظر(0)

 

چقدر غریب اند سربداران سریده در عصر ما..!!


چقدر غریب اند سربداران سریده در عصر ما..!!
.

در کشوری که با خون آنرا بدست آوردیم..
بعضی از پسران و دختران در آن دم از آزادی میزنند..؟!
.
.
آزادی به چه معنایی...؟!
به معنایی یک جعبه آرایش روی صورت گذاشتن..!!
به معنای پوشیدن مانتویی که لحظه به لحظه..
از قسمت طول مانتو و از قسمت آستین های آن کوتاه میشود..!!
.



شهدا شرمنده ایم...
در این روزهای آخر سال دغدغه مان شما نیستید..!!
.


در این روزهای آخر سال...
دغدغه ی ما شده که چگونه تیپ بزنیم و چه مدل لباسی یپوشیم..!!
.

.
یا اینکه شبکه های اجتماعی خارجی را رصد میکنیم که..
چه مدلی را برای آخر سال عرضه کردند..!!
.


در این روزهای آخر سال..!!
بعضی ها دغدغشان اینه که چگونه مراسم چهارشنبه سوری..
را برگزار کنند که بهشون خوش بگذره...!!
.


در این روزهای آخر سال...!!
دغدغه ما شده که چگونه عکس های زیبا بگیریم..
و در عکس هایمان از هر روشی برای خوشکلیمان استفاده کنیم..!!
.



غافل از اینکه...
زیباترین انسان ها شهدا بودند...
که آرامش و امنیت را برایمان آوردند..
.

-------------------------------------------
جامانده و دل خسته نوشت...
یا حســـــــــــــــــــین...
مثل تموم شهدا به کام من عسل بذار...
ارواح خاک مادرت یکم به من محل بذار...
.
.
یکی نیست که حاجت دله خرابمو بده...
یا حســــــــــــــــــین
التماست میکنم آقا..فقط یه بار...فقط یه بار جوابمو بده..


یکشنبه 27 اسفند 1391 | ارسال نظر(0)

 

لطفا تا ته بخون خیلی جالبه...پشیمون نمیشی..


siag26_400.jpg
بهش گفتم: امام زمان عج رو دوست داری؟


گفت: آره ! خیلی دوسش دارم

گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟

گفت: آره!

گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟

گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله

گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد

گفت: چرا؟

براش یه مثال زدم:

گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟

بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم. بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟ چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله…

دیدم حالتش عوض شده

بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟ تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟ حرف شوهرت رو باور می کنی؟

گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه

گفتم: پس حجابت….

اشک تو چشاش جمع شده بود

روسری اش رو کشید جلو

با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره

از فردا دیدم با چادر اومده

گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!

خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره

می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه.


یکشنبه 27 اسفند 1391 | ارسال نظر(0)

 

منتظر نظراتون هستم


جمعه 25 اسفند 1391 | ارسال نظر(0)

 

واقعا نمي دونم...


واقعا نمي دونم...
فقط مي تونم بگم متاسفم...
ياد يه شعري افتادم كه چند روز پيش يه جايي خوندم:



یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد کهنه قالی میخرم ،
دسته دوم جنس سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست ،
عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره ،
ای خدا شکرت ولی این زندگیست

بوی نان تازه هوشش برده بود ،
اتفاقآ مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت :
آقا سفره خالی هم می خرید؟!
...
 
 


شنبه 12 اسفند 1391 | ارسال نظر(0)

 

این جمله خیلی قشنگه


شنبه 12 اسفند 1391 | ارسال نظر(0)

 


به این وبلاگ خوش آمدید این وبلاگ دارای چت انلاین میباشد
pouria.1234@yahoo.com
نازترین عکسهای ایرانی

 

جملات ترکی زیبا
خدا
تنهایی
داستان
اشک
جدایی
نفرت
عاشقانه
عشق بازی

 

پوریا

 

اسفند 1393
اسفند 1392
دی 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390

 

عکس زیبای تو را
حواااااااااااااااااااااااااااااا
اوج گرفتن
سخن عاشقانه
چرااااااااااااا؟
رسم زندگي
قابل توجه بعضی ها که فراموش کردند یه روزی باید بمیرند..!!
جواب بدید؟؟؟؟؟
دوستت دارم
عاشقانه

 

[Link_Title]

 

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

 

.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

Warning: Unknown: write failed: No space left on device (28) in Unknown on line 0

Warning: Unknown: Failed to write session data (files). Please verify that the current setting of session.save_path is correct (/var/customers/tmp/loxblog/) in Unknown on line 0