|
واقعا نمي دونم... |
|
|

واقعا نمي دونم...
فقط مي تونم بگم متاسفم...
ياد يه شعري افتادم كه چند روز پيش يه جايي خوندم:
یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم ،
دسته دوم جنس سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست ،
عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره ،
ای خدا شکرت ولی این زندگیست
بوی نان تازه هوشش برده بود ،
اتفاقآ مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت :
آقا سفره خالی هم می خرید؟!
...
|
|
|
| |
|
|