غمکده
عشق فراموش نشدنیست


تنهایی

همینکه در گوشم بهانه ای برای نشنیدن دیگران است آرامم میکند

قدم میزنم بی منت چشم هایی که لباس هایم را تحویل میگیرند یا نه

آزادم ... آزاد ... نه در قامت یک پرنده ... که در اوج انسان بودن و درگیری هایش آزادم

خاطراتم برای دیروز و آینده نگری ها برای فردا ...

امروز را در امروز نفس بکش

اصلا روی همین خط عابر پیاده زندگی کن .

آنقدر درکش کن که مهم نباشد برای دیگران خنده داری یا نه

حفظ آبرو باشد برای هر کس که تاییدش را از چشم دیگران گدایی میکند ...

آسمانت را با هیچ کس قسمت نکن

حتی نگذار بادبادک حسابت کنند

بادبادک تنها همان قدر از آسمان سهم میبرد که نخش به او اجازه دهد

اما خود را با خیال در زمین نبودن آرام میکند

نگذار هیچ نخی به تو وصل باشد

نخ ها تنها لایق عروسک های خیمه شب بازی هست و بس

درد دارد روزی بفهمی تمام حرکاتی که از تو سر می زند بابت تفکریست

که اکثریت به ذهنت القا کرده است

اسارت به میله های دورت نیست ... به حصار های دور تفکرت هست

تو تا وقتی محدود میشودی که از درونت محدود شدنی باشی

همه ی این حرف ها را هم کنار بگذار ...

دست خودت را بگیر و بی خیال تمام آنها که دو به دو قدم میزنند ، به دنیا سرک بکش

این روز ها شب نمی شوند که دوباره روز شوند

این روز ها را صرف کن ... از هر لحظه اش زندگی بیرون بکش

آنقدر که جانی برایش نماند و شب شود

تمام دغدغه های فلسفی ات را چند دقیقه گل بگیر

حتی بگذر از سوال همیشگی که خدا وجود دارد یا نه

تمام اعتقاداتت را چند لحظه کنار بگذر و ... زندگی کن

آزاد از هر اعتقادی ... که تو را محکوم به باید و نباید میکند

همان چند لحظه کافیست ... تا تنهاییت را بی ارزش نبینی

که درک کنی درد هایت به تو اصالت دارند


پنج‌شنبه 15 تیر 1391 | ارسال نظر(0)

 

.......

مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ سالهاش در قطار نشسته بود.
در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.
دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد : “ پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند ” مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته... بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.”
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند : “‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!”
مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!!!

نتیجه اخلاقی "ما نباید بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کنیم


پنج‌شنبه 15 تیر 1391 | ارسال نظر(0)

 

چشم به راه

سایه ای تا که به در افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سایه

خیره گردم به در دیگر


همه شب در دل این بستر

جانم ان گمشده را جوید

زین همه کوشش بی حاصل

عقل سرگشته به من گوید


زن بدبخت دل افسرده

ببر از یاد دمی او را

این خطا بود که ره دادی

به دل ان عاشق بدخو را


ان کسی را که تو می جویی

کی خیال تو بسر دارد

بس کن این ناله و زاری را

بس کن او یار دگر دارد


پنج‌شنبه 15 تیر 1391 | ارسال نظر(1)

 

post

سوختم و ساختم با بی کسی          اما نبود طاقت هجران بر من بسی

بشنو فریادم خدایا                           مردم از این بی کسی


جمعه 09 تیر 1391 | ارسال نظر(0)

 

بار الها

بار الها تنهایم گذاشت انکه جانم پیوسته جانش بود

بار الها فریادرسم رفت گشته ام تنها در این وادی نامردان

به که گله کنم؟به کجا پناه برم؟خدایا مرا ببین دگر بس است

خورد گشته ام از این همه پلیدی ها دگر روح در بدنم زیادی می کند

مرا ببر مرا از خودم جدا کن چرا که نفرت وجودم را فرا گرفته

اشک بر چشمانم جاریست اما پناهم در کنارم نیست

ناله میکنم اشک میریزم اما چه سود دگر جان جانان کنارم نیست


جمعه 09 تیر 1391 | ارسال نظر(0)

 

سلام به گرمیه افتاب

تا حالا نشده بود بیامو با بازدیدکننده های خودم حرف بزنم

من همونطور که میدونید سرشار از غمم و تنها معشوقه ای که هیچوقت تنهام نمیزاره غمه.

از گذشته یه شکسته عشقیه سنگین داشتم که تا سر حد مرگ رفته بودم یک فرشته وارد زندگیم شد زندگیمو عوض کرد بهم جونه دوباره داد دستو بالمو گرفت بهم نشون داد که اون عاشق تر از منه.عاشقم بود ولی دم نمیزد اما من قبولش کردم یا بهتر بگم اون منو قبول کرده بود به حر حال اون همه زندگیم شد.

از اون دخترایی بود که هر پسری ارزوی داشتنشو میکشه جسارت نمیکنم به دخترا ولی واقعا با همه فرق داشت هیچ پسری وارد زندگیش نشده بود از هیچکس دوست دارم نشنیده بود به طور کل هیچ رابطه ای با هیچکس نداشت همه میدونید که پیدا کردن همچین فرشته ای چقدر سخته........

دلم میخواد کم لطفی نکنید یکم باهام حرف بزنید تا انگیزه ای شه بتونم ادامه دردو دلمو بگم اخه الان ترکم کرده و خیلی داغون تر از قبل شدم.


چهارشنبه 07 تیر 1391 | ارسال نظر(1)

 

به سلامتی

به سلامتی بهروز وثوق که گفت :
رفیق آلوچه نیست بهش نمک بزنی.
عاشق نیست بهش کلک بزنی.
رفیق مقدسه باید جلوش زانو بزنی


شنبه 13 خرداد 1391 | ارسال نظر(0)

 

گر تو عاشق من نباشے

هــم آغوشے با تــو ، همــ خوابگے چـرک آلودے ست

حتے اگــر خانه ے خــــدا خـــوابگاهمــان باشــد

فرزندمان ، حرام نطفه‌ترین کودک زمین است
...
حتے اگر تو مریم باشے و من روح القدس

خاتون من!

حتے اگر هزار سال عاشق تو باشم

یک بـوسه

یک نگاه حتے

حـــرامــــمــــــــ باد

اگر تو عاشق من نباشے


شنبه 13 خرداد 1391 | ارسال نظر(1)

 

اصل موضوع را فراموش نكن

خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت: اين پرنده صحبت نمي كند . صاحب مغازه گفت : « آيا در قفسش آينه اي هست ؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند .» آن خانم يك آينه خريد و رفت .

روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوز صحبت نمي كرد . صاحب مغازه پرسيد : «نردبان چه ؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.» . آن خانم يك نردبان خريد و رفت .

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند ، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد . آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت .

وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود . او گفت : «طوطي مرد .»

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد ؟» آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند ؟»


پنج‌شنبه 11 خرداد 1391 | ارسال نظر(0)

 

دزدی مـال و دزدی دیـن

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...


پنج‌شنبه 11 خرداد 1391 | ارسال نظر(0)

 


به این وبلاگ خوش آمدید این وبلاگ دارای چت انلاین میباشد
pouria.1234@yahoo.com
نازترین عکسهای ایرانی

 

جملات ترکی زیبا
خدا
تنهایی
داستان
اشک
جدایی
نفرت
عاشقانه
عشق بازی

 

پوریا

 

اسفند 1393
اسفند 1392
دی 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390

 

عکس زیبای تو را
حواااااااااااااااااااااااااااااا
اوج گرفتن
سخن عاشقانه
چرااااااااااااا؟
رسم زندگي
قابل توجه بعضی ها که فراموش کردند یه روزی باید بمیرند..!!
جواب بدید؟؟؟؟؟
دوستت دارم
عاشقانه

 

[Link_Title]

 

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

 

.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

Warning: Unknown: write failed: No space left on device (28) in Unknown on line 0

Warning: Unknown: Failed to write session data (files). Please verify that the current setting of session.save_path is correct (/var/customers/tmp/loxblog/) in Unknown on line 0