|
بار الها تنهایم گذاشت انکه جانم پیوسته جانش بود
بار الها فریادرسم رفت گشته ام تنها در این وادی نامردان
به که گله کنم؟به کجا پناه برم؟خدایا مرا ببین دگر بس است
خورد گشته ام از این همه پلیدی ها دگر روح در بدنم زیادی می کند
مرا ببر مرا از خودم جدا کن چرا که نفرت وجودم را فرا گرفته
اشک بر چشمانم جاریست اما پناهم در کنارم نیست
ناله میکنم اشک میریزم اما چه سود دگر جان جانان کنارم نیست
|